آخرش موفق شدم گواهینامه رانندگیم رو بگیرم.

حوزه امتحانی ویک رود مورولبارک اونایی که ملبورن هستین با نیکل امتحان بدین آدم مثبت تریه.اما خب شانسیه با کی بیفتی..
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:50  توسط رامین
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 3:7  توسط رامین
|
به نظر من لبخندهای دختران اوزی بر حسب عادت فرهنگی است و نه برای نشان دادن محبت.در ماه اولی که اومدم ملبورن بر حسب عادت همیشگی ایران که قلیان میکشیدم یک یا دو کافی شاپ که قلیان دارند در سنت کیلدا پیدا کردم.دخترخانمی که برام قهوه و قلیان میاورد همیشه به من لبخند میزد.دفعه سوم که رفتم و این لبخند تکرار شد شماره موبایلم را نوشتم وبهش دادم و گفتم دوس دارم بیستر آشنا بشیم چند روز بعد زنگ زد و هم رو مرکز شهر دیدیم .دو مرتبه دیگه بعد رفتیم بیرون اما به محض اینکه به ایشون گفتم من مهاجر تازه واردم و بیکارم رفتار این دختر خانم 180 درجه عوض شد و این خیلی چیزها رو نشون میده که در همه جوامع مادیات حرف اول رو میزنه من جمله ایران اما مزیت اینجا نسبت به ایران این هست که این بنده های خدا مثل برج زهر مار نیستند!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 3:6  توسط رامین
|
Shame on Australian government
Aussie + HSC = Project manager
Aussie + TAFE = General manager
Migrant + Masters = Labourer
Migrant + PHD = Taxi driver
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 17:24  توسط رامین
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 20:29  توسط رامین
|
امروز که از کتاب فروشی و یک مصاحبه نسبتا موفق شغلی جهت بازاریابی
برگشتم در لابلای فایلهای کامپیوتر آهنگ دختری بنام نل را پیدا کردم...به
همان غم انگیزی کودکی ام....تا آنجایی که بخاطر دارم انگار که ساعت پنج
یا شش عصر باشد و من پسربچه ای که از همه چیز می ترسم و بعد از
نوشتن مشق ها و تکالیف خانم معلم به تماشای برنامه کودک می نشینم.
.حتما اگر شما دوستان در رده سنی من یا چند سالی بزرگتر و یا کوجکتر..
. هستید این اهنگ را بخاطر دارید.چقدر این آهنگ با حال و هوای برخی
روزهای من جور است...تا آنجایی که یادم است در کودکی از دختری بنام نل
نترسیدم و بدم نیامد...دختری بنام نل همیشه با من بوده و تلخی هایش
با من بوده...ودر 34سالگی نیز دختری بنام نل همیشه با من و همراه من
است..پسربچه دیروز که با شنیدن ملودی دختری بنام نل پنهانی می گریست
با اکنون هیچ تفاوتی نکرده است...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:44  توسط رامین
|
در كتاب حاجيآقا نوشته صادق هدايت (1945)،حاجي به كوچكترين فرزندش
درباره نحوه كسب موفقيت در ايران نصيحت ميكند:
توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛
اگر نميخواهي جزو چاپيدهها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي !
سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه ميكنه و از زندگي عقب مياندازه!
....................
... ... سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا ميتواني عرض اندام
بكن، حق خودت رابگير!
از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش ميشه،
هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟
پررو، وقيح و بيسواد؛
چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!...
......................
فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه!!
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 6:31  توسط رامین
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 7:19  توسط رامین
|